فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه طلايي ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک
بستن تبلیغات [X]
daddy long legs
daddy long legs


الان که کمی مانده اذان بشود،وقتی یکنفر داخل دستشویی میشود و غیرعمد!!!۲۰دقیقه آن تو میماند...من یاد آرزوی دیرین خود میفتم،همه از کودکی آرزوی خانه،ماشین،زندگی زیبا و راحت و....داشتند من از بچگی حسرت اینکه یک دستشویی اختصاصی برای خودم داشته باشم...نمیدانم شاید تفکر وسواس گونه ای باشد ولی همینه که هست...تا هی یه نفر نگه اههههه باز دوباره دمپاییا رو خیس کردین...خب چیه دلم میخواد هم جا رو با آب بشورم....یه جوراب درآوردن اینقد سخته؟!؟!والا بوخودا!!!من برای تکی زندگی کردن بوجود اومدم ...فک کنم شرلوک هلمز هم ازداج نکرد...درسته!؟!؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 130 ،

دلم میخواد مستقل بشم(یه روزی)نه اینکه از مردی به نام پدر به مردی به نام همسر پاس داده بشم...!!!!خیلی توقع زیادیه؟!؟!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،

بعله،اصل قضیه اینجاست که چند وقت پیش که میخواستم وبلاگ بزنم،انقده شوق و ذوق داشتم که نگووو!!!فقط میخواستم بنویسم برام مهم نبود کسی بیاد بخونه نظر بذاره،اما بعدش که دیدم تابستونم اونطوریا هم نیست که فکر میکردم...کلا ذوق و شوقم رفت و علی ماندو حوضش!!اما تازگیا خیلی خوش میگذره،درسته که رفتن به ویلایی که اینترنت نداره و بعضی چیزای دیگه زیاد فوق العاده بنظر نمیرسه اما دوسه روزه که خوش میگذره..کاش بعضی اتفاقا هم بیفته که بهتر بشه...درمورد رانندگی باید عرض کنم که من متنفرم!!بااین اوضاع خیابون و رانندگی به سبک گاوی که من دیدم،اصلا دلم نمیخواست و نمیخواد یاد بگیرم ولی ازونجایی که رقابت دخترانه مقداری از احساس ناخوشایندش کم میکنه،میخواستم برم یاد بگیرم که....فرتی تصمیم گرفتن ماشین نو بخرن....ماشین نو هم که بدست من نمیدن بزنم اینور اونور....پس بذارین بگم که من چشمم آب نمیخوره راننده بشم!!!این از این!مطلب دیگه اینکه فهمیدم قسمت جربزه ام ازبین رفته و نمیتونم دیگه فیلم تزسناک نگاه کنم...بعله خب!!و ترجیح میدم فیلمای منطقی نگاه کنم...نکته ی دیگه اینکه چیزی به اعلام نتایج نمونده و من زودتر از این وارگی درمیام ایشالا،برام دعا کنید کن تصمیمی که مگیرم درست باشه....این اول راهه ولی من نمیدونم از کدوم یکی از این هزارراه ها عبوز کنم....اوففففف...الان بشدت خستم ول هنوز دندونامو نشستم و تنبلی نمیذاره....:-) :-) :-) :-) به امید روزهای شادتر و بهتر!








برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 133 ،
2015-08-18


من امروز مرتکب یک اشتباه شدم...اشتباهی به غایت بزرگ...با کوچک کردن لفظ از بزرگی اش کاسته نخواهد شد...من قضاوت غلط کردم...نه نه..اصلا از درست یا غلط بودنش مطمئن نیستم...من قضاوت کردم....آیا این کار به خودی خود اشتباه نیست؟!هست...جودی عزیزم هست....یک جمله بود که به شدت به دلم نشسته...آن هم این بود که اگر شما درک بالایی داشته باشید هیچوقت نمیتوانید به درستی قضاوت کنید....و فکرمیکنم من دچار این حالت شده ام....قضیه از این قراره که چند روز قبل که به بازار رفته بودیم در بحبوحه ی دیر رسیدن و این حرف ها "سوئ تفاهمی"پیش آمد که من فقط در ذهن کوچک خودم به اشتباه با حرف های فقط یکی از طرفین ماجرا یک طرفه به قاضی رفتم....امروز هم حرف های طرف دیگر راشنیدم....(آدم نمیداند میتواند مداخله کند یا نه!!!)خلاصه این کفه های ترازوی قضاوت میلرزد و یک تراز نمی ایستد.....من متاسفم...شرمنده ام...جودی عزیزم من شرمنده ام...تو حق نداشتی حتی در کنار یکی از عزیزترین هایت که مادرت باشد یکی از طرفین را مریض خطاب کنی...

از همین تریبون هم از ه عزیزم عذر میخواهم...لطفا اگر میشود مرا ببخش...

و الان نمیدانم چطوری میشود این مشکلات فهم آدمیت را حل کرد...برطرف کرد...گره کرد و به گوشه ای انداخت و صفا و صمیمت را باز بر سر سفره آورد...

چطور میشود جلوی مرورهای ذهنی چند باره و چند باره را گرفت؟!

چطور میشود از این دو روز دنیا استفاده کرد...

چرا ما آدم ها خاطرات بد را روی سنگ حک میکنیم و با چنگ و دندان در حافظه مان حک میکنیم،...به قول یکی از معلم هام (که جا دارد بگویم از اخلاق انسانی بویی نبرده بود!)حتی شیر هم اگر یک هفته در بیرون بماند میگندد ...ما چطور یک فکر بد را حتی به مدت چهل ساللللللل یا حتی خیلی بیشتر در حافظه مان نگه میداریم و ذهنمان کپک نمیزند؟هان؟!چطور میشود!!!

در این لحظه یاد جمله ی بزرگی افتادم که میگفت:من وقتی کسی در حقم کار ناشایستی انجام میدهد...ناراحت نمیشوم بلکه..فقط نظرم را راجع به آن شخص عوض میکنم!!!:)))

خدایا کمکم کن تفکرات ذهن کوچک ولی جادار من(امرسان!!)مثبت و پر از ایمان الهی باشد....

خدایا دلم را قرص کن...به من استحکام ایمان ببخش...

من شرمنده ام....من شرمنده ام...

مرا ببخش...

من پر از سوالهای بیجوابم که به فراموش سپردنشان به صرفه تر است از به دنبال پاسخ بودنشان...





آه یک چیز دیگر؛)

روزی که به بازار رفته بودیم برایم چیز شد...خواستگار پیدا شد!!!:)))

من واقعا درک نمیکنم که چطور از طرز راه رفتن من به این نتیجه رسیدن که من میتوانم همسر مناسبی برای پسر دلبندشان باشم....ولی وقتی سنم را از مادر محترم پرسیدن..گفتن که اوه...نه خیلی کوچکتر از چیزی است که میخواستیم!!!

من:)))چه خوب:)))



و یک پی نوشت دیگر

سنا قبول کرد که شرلوک ببیند و علاقمند هم شد:))

در عجبم که چطور آدمها به این راحتی از چیزی که اطلاعی درموردش ندارند به این سریعی ابراز نفرت و بعد از مشاهده ابراز احساسات میکنند:))

سنا از همین تریبون میگویم که خوشحالم که نظرت عوض شد.




یک مطلب دیگر؛

روز قبل از رفتن به بازار در ویلای االف. بودیم....آنجا بود که حس تقریبا نادر مرگ مرگ تا پیروزی به سراغم آمد...برای نشان ندادن ضعف در برابر پدر عزیزم...باخود گفتم حتی خسته هم باشم نخواهم گفت که من خسته شدم..و با اینکه خسته بودم و کفشم نامناسب بود و در لحظات آخر کم مانده بود از درد کفش هایم را پرتاب کنم....تا وقتی که پدر گفت خسته شده ببدمینتون بازی کردیم...و نتیجه اش شد تاول های دردناک روی پاهایم که در حین بازی داخل کفش هایم ترکیده بودند و به شدت درد میکردند...

ولی حس پیروزی زیبا بود

یاد این شعر از کتاب ادبیاتمان افتادم که در درس"خسرو"بود...

یکی دم نفس پس از بدسگال به از عمر هفتاد و هشتاد سال:))

(فکر میکنم یک چیزی شبیه این بود تقریبا!!!)



خدایا به همه ی مان کمک کن....من به کمکمت احتیاج مبرم دارم...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،

قبل از شروع وبلاگم همیشه فکر میکردم من جزو آن نویسنده هایی خواهم بود که تن و تند آپ میکنند اما خب...حالا که میبینم یک ماه بین تاریخ دو تا از پست هایم فاصله افتاده(چقد فاصله افتاده چقدمن با خودم سردم!!!)بهتر است که نظرم را عوض کنم...!!

محض اطلاع باید بگویم از تاریخ پنج مرداد تا ده آن که نتایج آمده بود و مهلت انتخاب رشته بود یکی از سخت ترین قسمت های عمرم بود!!!

نتیجه ای که آمد در حد انتظارم بود...حتی شاید بهتر....اما چیز قابل قبولی نبود درمقایسه با همکلاسی ها و اینکه بگویم مدرسه مان رتبه ی تک رقمی داد دیگر بدتر!!!

اما خب....لابد ساعت مطالعه ام هم در حد مقایسه نبود...کیفیت را که بگذاریم کنار اصلا....خخخخ

صبحش که نتیجه را دیدم نمیدانستم دقیقا باید چه حسی داشته باشم...مادرم هم خرسند بود و میگفت خوبست که....

اما برای پدر چند قطره ای اشک ریختیم تا مطمئن شویم رتبه مان را به کسی نمیگوید...میدانم میدانم این پنهان کاری ها کار زیبایی نیستند ولی خب واقعیتش عقل مردم در چشمشان است و از روی تجربه هایم که دیده ام چقدر تیزززز و بیرحمانه قضاوت هایشان را میبافند و مانند طناب دار روی متهم بختت برگشته میاندازند...ترجیح دادیم کسی نفهمد...

شبانه هم بعد از تماس دوست قدیمی....آشنا ولی غریبه است.....کلی گریه کردم که اصلا نمیفهمیدم دلیلش چیست..البته دروغ گفتم میدانم دلیلش حسادت زنانه ام نسبت به همان دوست سیصدی ام بود...:-) که اغلب کمتر ازخود میپنداشتم....آدم دیگر به خودش که نمیتواند دروغ بگوید!!خلاصه در حال صحبت با آن دوستم،سست شده و مثل یک حمال نفهم رتبه ام را به ایشان رو نمودم..البته بگویم که رتبه اش بین ۱۸۰تا دویست است!!!

آن یکی دوست هم شده است سیصد و خورده ای که واقعا خنجر به قلبم خورد:(

خب واقعیتش من یک زمانی شاگرد دوم شدم زمانی که این دوستم اصلا در این حدودها نبود و ورق برگشت و دوستان ناباب....شدیم این!!قسمت بود به هرحال که بفهمم آنچه فکر میکنی آنچه نیست که واقعیت دارد.

دخترخاله ی عزیزم رتبه ات را هم تبریک میگویم....همینکه خودت راضی هستی بهترین چیز است.البته دخترخاله ام رشته اش ریاضی است شاید حتی چندهزارتا با من فاصله داشته باشد!!!اما ریاضی است و راضی بحمدالله.

اما خب با رتبه ی من فکر نکنم بشود از سه رشته ی برتر در آمد شاید از جاهای دور بشود ولی نمی ارزد..خلاصه تصمیم بر آن شد که پشت بمانم....البته چندتایی انتخاب کردیم و خواهشمندم که از هیچکدام درنیایم...اشتیاق برای تلاش در وجودم میدرخشد...امسال برای هدف والا درس خواهم خواند ...سال قبل خود را شکست خورده میدیدم اما امسال این اتفاق نخواهد افتاد...ان شاالله


من میخواهم برای رتبه ی خیلی عالی و پرفکت درس بخوانم.

برایم دعا کنید:))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،

دلم میخواهد امروز تند و تند پست بنویسم به جهت تلافی روزهای تنبلیم....از دیروز استارت شروع زدیم...ساساتی شد این وسط و دور شدن از تنبلی کمی نه خیلی سخت است....ولی من میتوانم!!

کلاس رانندگی نرفتم....خوشم هم نمی آید ولی سال بعد شاید بروم...امروز دومین جلسه ی ایروبیکم بود که خیلی شلوغ بود ولی ماهیچه هایم دارند به تکاپو میفتند...در کلاسمان دو تا خانوم حدودا پنجاه ساله هستند که خیلی صدا میکنند !!!بعضا شور و حال دارد ولی زیاده از حدش...

امروز تنشهای کلامی در خانه داشتیم...گفتنش جذاب نیست...

کتاب حافظه و تندخوانی راخواندم جالب بود امیدوارم بتوانم استفاده کنم...

چه چیزی قشنگ تر از آنست که حجم سریال موردعلاقه ات کم باضد و تو زرت و زرت دانلود کنی!!!

هنوز هیچی نشده از برنامه ی کذایی ام عقب افتاده ام..آخر راستش برنامه جوری بود که تا بیست شهریور همه ی اختصاصی ها تمام میشود...!!!مغز هم میگوید ای ساربان آهسته ران!!

ولی باید بشود...فرت ها زودتر از آنچه که فکرش را بکنید تمام میشوند.....

از فکر اینکه امسال دیگر مدرسه نمیروم دلم میخواهد از خوشحالی بمیرم!!!نه بترکم!!نه نه منفجر شوم و همینطور از دیدن معلمهای جورواجور..چه خوب چه بد دلم نمیخواهد ببینمشان تمام شد و رفت!!!

وحتی از اینکه دوستانم را هم نمیبینم..دروغ چرا خوشحالم!!!من شاید درونن آدم جامعه ستیزی باشم...ولی بیرونن هم هستم!!!وای قرار بود جمله ام جور دیگر شودهااا....خب راستش را بخواهید اکنون در برهه ای هستم که دلم نمیخواهد هیچ کدامشان را ببینم...شاید برای شما هم در همین برهه همین احساس دست بده .....البته نداشتن دوست های متعدد هم دلیل دیگرش است...دلم یک افتخار میخواهد.....تشویق میخواهد.....ستوده شدن میخواهد....میخواهد که از خودش راضی باشد.....شاید تلاش برای کسب رتبه درجهت ارضای خواسته های دیگران درست نباشد ولی اینطور است دیگر،...هدف هایمان والا نیست وگرنه من اگر هنر مبخواندم شاید قسم میخوردم که یک چیزی بشود...لااقل خودم لذت میبردم ولی الان وقت این حرفها نیست...!!

فعلا بدرود...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 119 ،
2015-08-19

خب این پستم درمورد خواب دیدنه...دیشب یه خواب دیدم که خیلی نامربوط به امور زندگیم هم نبود...میدونین من احساس میکنم بعضی خوابها از تو اعماق مغز و با استفاده از بعضی فکرهای خیلی ریز دروننی یا حتی بعضی ترسهای خیلی جزئی که اصلا به حساب نمی آریمشون ساخته میشن...مثلا من دیشب خواب دیدم که جواب انتخاب رشته ها اومده و من از رشته ی جانورشناسی یا یه همچین چیزی قبول شدم....تو خواب هم فهمیدم که این یه چیز خیلی شوکه کننده بود چون من اصلا یه همچین چیزی رو انتخاب نکردم..علاوه بر اون این حس بدبختی یا ترس رو میفهمیدم که نه راه پیش دارم که پشت بمونم چون از یه چیزی انتخاب شدم به هرحال و نه راه پس داشتم که برم چون رشته ی جالبی نبود!!!!خلاصه خیلی خفقان آور بود این حس.....من اصولا آدمی هستم که خواب زیاد نمیبینم.....تعداد خوابهایی که تا حالا دیدم کمه و یادم میاد که حتی کی اونها رو دیده بودم.....بیشترشون هم درمورد ترس های جزئی ام بودن که خودمم شاید بعضا نمیدونستم که من از یه همچین چیزی میترسم.....البته چندتا خواب خیلی مضحک هم دیدم که اصلا نمیدونم به چی میشه بندشون کرد.....تو کتاب دینی یه مطلب درمورد خواب های صادقه داشتیم که فکر میکنم یا برای من اتفاق نیفتاده یا یه چیز خیلی کمرنگ یادم میاد که یه سری نرده های رنگی رنگی بودن که من هی وقتی به اونا میرسیدم گم شده بودم که این خواب مال حدود شیش یا پنج سالگیمه که وقتی حدود یازده سالم شد احساس کردم که اون نرده ها همونا بودن و اون حس گم شدنو حس کردم اونم جایی که آشنا بودم !!!!یعنی حس غریبگی نداشتم....به هرحال!!!معلم دینی مون هم یبار گفت که تا الان خواب صادقه براش قسمت نشده ببینه....شما چطور؟!تا حالا خوابی دیدین که بهتون حس ابهامو الهام کنه.......تگه دوست داشتین نظراتونو به اشتراک بذارید...پ.ن:اینکه وقتی تو آینه نگاه کنی و ببینی صورتت تا حد زیادی صاف شده یه لذت وصف نشدنیه!!!:)) پ.ن۲:با مامان امروز کیک خیس پختیم و سیبهای کوچولوی بامزه رو مامان تو ژله های مختلف رنگ کرد و گذاشت روش واقعا ایده ی قشنگی بود....دلیل استفاده اژ ژله هم اینه که مامان دوست نداره از رنگ استفاده کنه و کلا ما رنگ خوراکی نداریم. پ.ن۳:تا الان شیش قسمت از سریال شرلوک هلمز قدیمی رو دیدم......قسمت اولش که زبان اصلی بود و درمورد آیرین ادلر که البته ایرینا ادلر تلفظ میکردن از همش فابل فهم تر بود.....بقیه که دوبله بودن صداها همه فوق العاده بود ولی وسطاش گم میشدم احساس میکردم هی قطع شده...ولی خوب بودن...البته فقط من حوصلم میکشید اینا رو ببینم و دان کنم.....سنا اینا امکان نداره حوصلشون بکشه..... پ.ن۴:برخلاف برنامه ریزیم فقط یه فصل باکتری و ویروسو خوندم که اونم کامل کامل نیست....ببین جودی اینطوری نمیشه ها....لطفا قبل از شنیدن اخطار شروع کن برای هدفی که تو ذهنته......









برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 130 ،

مردها موجودات به غایت ساده ای هستند که گاها عجیب میشوند.....عجیب نیست که یک مرد ایرانی کوچکترین ابراز احساس ولو یک تشکر از همسر و فرزند خود نمیکنند اما به پای فیلم های هندی گالن گالن اشک میریزند...من که دخترم گاها درپای فیلم های هندی آنقدر گریه نمیکنم که او.،.!!!

به راستی عجیب نیست؟!

از نظر من ذهن مردان مانند ذهن روبات میماند...هرمسئله ای را که به وی بدهی فقط قدرت حل آنرا به صورت تک بعدی دارد....و هیچ مردی قادر نیست که پیچیدگی افکار و احساسات یک زن را درک کند...حتی اگر گاهی به زبان بیاورد که من تو را درک میکنم ...دروغ میگوید:))

پ.ن:اعتقادات من اعتقادات منه.....

پ.ن۲:با مامان رفتیم پیاده روی و من حرفهای حنانه رو درمورد د/ی،ن و....بازگو کردم

پ.ن۳:کیک خیس مامان مثل همه ی چیزهایی که تا الان پخته عالی بود...

پ.ن۳:با مامان نشستیم و دیوی دی سمینار یادگیری آقای حلت رو تا قسمتایی نگاه کردیم....خوب بود....بچه که بودم هیچوقت فکر نمیکردم یروز بخوام اینجور سی دی هاییی رو نگاه کنم!!!

پ.ن۴:با مامان رفتیم ویدئو کلوپ و من لیست فیلم هارو به صورت فلش گرفتم تا ببینم کدومو میپسندم

:-) :-) :-) :-)

خوش و خرم باشین!!

به قول حلت:کی خوشبخته؟منننن!!

حالتون چطوره؟عالیهههه!!!

؛)))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 126 ،

دقت که میکنم میبینم من دو نوع سبک نگارشی دارم که تو قسمت ها ی مختلف استفاده میکنم....نمیدونم چرا!!!

؛))))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 126 ،

گاهی وقتها یک فکرهای عجیب و غریبی به من دست میده در مورد تفکر دیگران درمورد من....مثلا امروز که رفته بودم باشگاه (روزای فرد میرم کلاس ایروبیک)گفت برین دمبل بیارین....تو صف دمبل گرفتن انقدر شلوغ بود که من نیم ساعت مثل خر واستادم آخرشم به من نرسید....حس حماقت بهم دست داد...این حس حماقت فکر میکنم برادر عذاب وجدان باشه....آره احتمالا باهم فامیلن!!بعد به من گفتن برو آب بردار منم فکر کردم یدونه کافیه و رفتم مال خودمو برداشتم بعد دیدم نه دوتا لازم دارم و مربی گفت برم از یخچال بردارم.....شانس من آب خودم که از خونه برده بودم عین اونا بود....خلاصه هر سری که میخواستم بخورم با خودم فکر میکردم نکنه فکر کنن من اون آبا رو باز کردم؟!حتی وسطا فکر کردم دیگه احتیاج نیست رفتم گذاشتم سر جاش بعد دیدم ایوای نه بازم لازمه!!تو اون حالی که آب خودم دستم بود اجازه گرفتم برم آبا رو بردارم...که نگاه ثانیه ای مربی رو به آب تو دستم دیدم....خلاصه این حس خود دزد پنداری حس بدیه!!!!علاوه بر اون ،یه جاهاییش که میگفت مثلا دمبلا رو بذارین رو شکمتون یا رو روناتون حرکت بدین حس میکردم اگه من این کارو بکنم کار بدی کردم....چون قراره اینا رو پس بدم...بعد با خودم فکر کردم اصلا میرم میخرم این دوتا و خلاص میشم از این فکرای لعنتی.....بعد با خودم فکر کردم لابد بعدش هم میخوام با این وضعیت و اعتماد به نفس تو جامعه سر در بیارم....خلاصه امروز هم تموم شد و من اون آبا رو گذاشتم سر جاش:-)

پوففففف

پ.ن:گاهی هم به آدم حس خود خوشگل بینی دست میده هاااا

پ.ن۲:عزیزاییی که تو باشگاه آدم ثبت نام میکنین لطفا اول یه نگاه به تعداد بندازین و یه نگاه دیگه به ظرفیت باشگاه بعد...امروز خواستم دستمو حرکت بدم خوردم ته کفش یه خانومی کهلنگاشونتا کجا باز کرده بود..البته این اتفاق وقتی که به حالت خوابیده بودیم افتاد...پریروز هم دستم زارت خورد به یکی از دستگاها و واقعا درد گرفت....تنها جلسه ای که با فراغ بال دستامو باز میکردم جلسه ی اول بود...والسلام!!!

پ.ن۳:به برادرم که اون خیلی وقته باشگاه میره میگم میخوام یه تیشرت بخرم که روش نوشته باشه سیکس پک سون!!!میگه نه یه بلوز بخر روش نوشته باشه وان بیگ پک:/




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3135
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 16
  • بازدید این هفته : 2
  • بازدید این ماه : 24
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه